مير تقي الدين كاشاني

436

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

شوقى كه سر به جيب ملامت كشيده بود * ديگر شده‌ست دست و گريبان طاقتم رشكم به قاتلى است كه با اين غلوى شوق * ز آمد شد خيال تو از خود ، به غيرتم غيرت بهانه‌جو و تو گرمْ اختلاط غير * زين پس عجب كه گرم شود با تو صحبتم نشتر زدى تو بر رگ و جانم ز درد دل * ديگر مزن شعيب نمك بر جراحتم * * * مزن به شمع دلم آستين بيزارى * كه دودمان وفا روشن از چراغ من است * * * در دل خيال او شب ديجور مىگذشت * شب تا به روز قافلهء نور مىگذشت * * * در دام فراق تو من آن صيد زبونم * كآلودن تيغ است زبان تو به خونم * * * به اندك التفاتى بر لبم نه مهر خاموشى * كه آهم مىكند امروز بر گردون هم‌آغوشى سرت گردم مپوش از من اگر درد دلى دارى * كه از لطف تنت پيداست رازى را كه مىپوشى * * * به مرهم آشنايى نيست زخم سينه‌ريشان را * نمك آسودگى بخشد جراحتهاى ايشان را زليخا خود رساند مژدهء پيراهن يوسف * اگر در خاطر آرد انتظار پير كنعان را هجوم بلبلان ديدم به گرد خويش دانستم * كه باهم الفتى مىبوده دلهاى پريشان را * * * اى كاش ناله كم به دل او اثر كند * تا نااميدىام غم دل بيشتر كند ز آن پيشتر كه چشم گشايم به روى او * ذوق نظاره‌اش ز خودم بىخبر كند ننهاده پاى در دل من خرّمى هنوز * غم مىرود كه درد و بلا را خبر كند اى دل ز صبر چارهء كارت نمىشود * با چاره‌گر بگوى كه فكر دگر كند با غير گرم صحبت و بهر فريب من * سازد بهانه‌اى و به سويم نظر كند * * *